این روزها فضای رسانههای اجتماعی افغانستان به میدان جنگِ لفظی و تنشهای تند قومی تبدیل شده است؛ فضایی بسیار ملتهب که در آن، طرحهای بازتعریف جغرافیای کشور بر اساس نام اقوام، دستبهدست میشود. جرقه این موج جدید از فاریاب و از زبان برخی چهرههای سیاسی جنبش ملی زده شد. طرح عنوان «ترکستان جنوبی» که ابتدا توسط نقیبالله فایق مطرح و سپس از سوی بشیر احمد تهینج و دیگر فعالان ترکتبار افغانستان بر آن پافشاری کردند، اگرچه در حدِ ادبیات فیسبوکی باقی مانده، اما واکنشهای زنجیرهای و تقابلهای شدیدی را میان فعالان اقوام مختلف برانگیخته است.
پیش از این نیز، پروژههای مشابهی چون اصطلاح «هزارستان» از سوی برخی فعالان و قلمبدستان هزاره و ایدههایی چون «خراسان» مطرح بوده است. اما سوال بنیادین این است که در شرایط کنونی و در حالی که تمام اقوام افغانستان زیر چکمههای استبداد طالبان سرکوب میشوند، این جنگهای کلامی چه نفعی برای شهروندان دارد و اصولاً به نفع چه جریانی تمام میشود؟
بررسی دقیق و عینی بافت جمعیتی افغانستان نشان میدهد که ادعای مالکیت تکقومی بر هیچیک از ولایات کشور با واقعیتهای روی زمین همخوانی ندارد. در ولایات شمال مانند فاریاب، جوزجان، سمنگان، سرپل و بلخ، هرچند اوزبیکها و ترکتباران حضور گستردهای دارند، اما این مناطق هرگز نفوس تکقومی ندارند و اقوام دیگر نیز بخش مهمی از این جغرافیا هستند.
از سوی دیگر، مناطقی که ادعای هزارستان در مورد آنها مطرح میشود نیز مطلقاً متعلق به یک قوم نیست؛ چنانکه در دایکندی علاوه بر هزارهها، اقوام بلوچ، پشتون و تاجیک زندگی میکنند و در بامیان نیز حضور سادات، قزلباشها، افشارها و تاجیکها چشمگیر و غیرقابل انکار است، حتی تعدادی پشتون در ولسوالی کهمرد زندگی میکنند.
این در همتنیدگی در ولایات دیگر نیز جاری است؛ در بدخشان، تخار و بادغیس با وجود اکثریت تاجیک، اقوام دیگر همزیستی دارند و در لوی قندهار، هلمند و پکتیا که مرکز قدرت سنتی پشتونها و هبتالله محسوب میشوند مردم تشیع، سادات و هزارهها نیز ساکن هستند. با توجه به این فرضیه، فعالان سیاسی و سایبری که تصور میکنند یک ولایت متعلق به یک قوم است، کافی است نگاهی به آمارهای مراکز توزیع تذکره الکترونیکی بیندازند تا متوجه شوند ساختار اجتماعی کشور چقدر به هم پیوسته است.
واقعیت تلخ این است که جنجالهای فیسبوکی بر سر نامها، هیچ تغییر مثبتی در زندگی شهروندانی که زیر شلاق طالبان قرار دارند ایجاد نمیکند، اما برای گروه طالبان، این تنشها یک دستآورد مهم و آرزوی بزرگ به شمار میرود.
بر اساس گزارشها، طالبان با استخدام و موظف کردن صدها کاربر و حساب مستعار در صفحات اجتماعی، به طور سیستماتیک به این آتش دامن میزنند تا از یک سو سران سیاسی و قلمبدستان را مصروف عقدهگشاییهای قومی کنند و از سوی دیگر، مانع از شکلگیری هرگونه تفاهم، ائتلاف یا جبهه واحد ملی میان اقوام و نخبگان علیه رژیم حاکم شوند.
نمیتوان کتمان کرد که ریشه این وضعیت، تا حدی ناشی از احساس محرومیت و سرخوردگی تاریخی اقوامی است که صدها سال خود را زیر سایه انحصارگرایی یک حکومت قومی دیدهاند، اما تقلیل دادن این رنج به تقابل همهجانبه با تودههای پشتون یک خطای استراتژیک است. واقعیتهای تاریخی نشان میدهد که نظامهای استبدادی قومگرا، پیش از همه به تودههای محروم قوم خود آسیب زدهاند؛ کما اینکه در دوره کنونی، بیشترین آسیبها و تصفیههای خونین متوجه ساختار قبایلی پشتونها شده و برای نمونه، اچکزیها در قندهار توسط طالبان قتلعام شدند.
بنابراین، بخش عظیمی از تودههای آگاه پشتون نیز تشنه شایستهسالاری و عدالت هستند و صدمات نظامهای استبدادی را لمس کردهاند، غیر گروهی از تکنوکراتهای فرصتطلب و به اصطلاح طالبان نکتاییپوش مانند کمالناصر اصولی و اتمر و یون و امثالهم که همواره از کارت قومیت برای منافع شخصی بهرهبرداری کردهاند.
در نهایت، گره کور بحران افغانستان با ابزار نفاق باز نخواهد شد و راهکار بیرونرفت از وضعیت کنونی، در بازتعریف مفاهیمی چون وحدت ملی، همدیگرپذیری، ایجاد یک حکومت غیرمتمرکز و تحقق شایستهسالاری واقعی نهفته است. تشدید تضادهای داخلی تنها به مشروعیتبخشی و بقای رژیم فعلی کمک میکند، در حالی که فشارهای طالبان فراتر از مرزهای قومی است و برای عبور از این بنبست، نخبگان کشور باید به جای نقشهکشی روی گسلهای نفاق، روی خطوط همگرایی ملی تمرکز کنند.