تعداد نظر۲
جالب است ۲
فشاری که می ماند، نتیجه ای که نمی آید
محاصره دریایی در ظاهر یک ابزار فشار است، اما اگر دقیق ‌تر نگاه کنیم، بیشتر شبیه نگه ‌داشتن یک فنر تحت فشار است. در لحظه اول قدرت ایجاد می‌ کند، اما هرچه بیشتر نگه داشته شود، هم نگه‌ دارنده خسته می ‌شود و هم احتمال رها شدن ناگهانی آن بالا می‌ رود. آمریکا با حضور نظامی در خلیج ‌فارس می ‌تواند در کوتاه‌ مدت فشار ایجاد کند، اما در بلندمدت هزینه‌ ها روی هم جمع می‌ شوند. هزینه مالی، فرسایش نیروها و مهم‌ تر از همه، ریسک یک درگیری ناخواسته که می ‌تواند کل معادله را از کنترل خارج کند.
 
در اصل، محاصره قرار نیست هدف باشد. فقط یک وسیله است. هدف آمریکا این است که ایران به این جمع‌ بندی برسد که ادامه مقاومت بیش از حد پرهزینه است و باید وارد مذاکره شود. اما مشکل دقیقاً از جایی شروع می‌ شود که این وسیله دیگر به نتیجه نمی‌ رسد. وقتی فشار کار نکند، ابزار کم‌ کم جای هدف را می‌ گیرد. یعنی آمریکا به‌جای اینکه از محاصره برای رسیدن به توافق استفاده کند، خودش درگیر حفظ محاصره می‌شود.
 
این وضعیت شبیه کسی است که برای مجبور کردن طرف مقابل به عقب ‌نشینی، در یک بازی طناب‌ کشی بیش از حد نیرو وارد می‌ کند، اما ناگهان می ‌بیند نه می‌ تواند طناب را رها کند چون می‌ بازد، نه می ‌تواند بیشتر بکشد چون خودش زمین می ‌خورد. نتیجه چیست؟ یک ایستایی فرسایشی. هیچ‌کس جلو نمی ‌رود، اما هر دو خسته ‌تر می‌ شوند.
 
آمریکا دقیقاً در همین نقطه قرار گرفته. از یک طرف نمی‌ تواند محاصره را ادامه دهد چون هزینه‌هایش هر روز بیشتر می‌ شود، از طرف دیگر نمی‌ تواند آن را متوقف کند چون در داخل و خارج به‌عنوان عقب‌ نشینی دیده می‌ شود. به همین دلیل، محاصره به یک وضعیت معلق تبدیل شده. نه به جنگ منجر می ‌شود، نه به صلح.
 
برای فردی مثل ترامپ این وضعیت حتی پیچیده تر است. او نمی تواند برای مدت طولانی توضیح دهد که چرا فشارها ادامه دارد اما نتیجه ‌ای دیده نمی ‌شود. در چنین شرایطی، ابزار فشار کم‌ کم از یک اهرم قدرت به یک مشکل سیاسی تبدیل می ‌شود.
 
اگر این مسیر ادامه پیدا کند، آمریکا در عمل سه گزینه دارد، اما هیچ ‌کدام ایده آل نیست.
 
گزینه اول، رفتن دوباره به سمت جنگ است. یعنی این جمع‌ بندی که فشار کافی نبوده و باید مستقیماً وارد درگیری شد. اما اینجا مسئله این است که جنگ با ایران قابل مقایسه با تجربه‌هایی مثل عراق یا افغانستان نیست. آمریکا مسیر نظامی را پیموده و به هدف اصلی اش نرسیده. این یک درگیری گسترده و چندلایه خواهد بود که می ‌تواند سال ‌ها طول بکشد و هزینه ‌های بسیار سنگینی ایجاد کند. به همین دلیل، این گزینه بیشتر شبیه یک ریسک اجباری است تا یک انتخاب منطقی. در سطوح تصمیم‌ گیری در ایران نیز این احتمال مطرح شده که ممکن است یک بازگشت محدود به درگیری رخ دهد، نه به ‌عنوان آغاز یک جنگ تمام ‌عیار، بلکه به ‌عنوان مرحله ‌ای گذرا که بعد از آن، مسیر برای مذاکرات اصلی باز می‌ شود. پس ایران برای هر احتمالی آماده به نظر می رسد.
 
گزینه دوم، ادامه همین وضعیت فعلی است. چیزی که می‌ توان آن را جنگ بی ‌صدا نامید. فشار هست، تنش هست، اما هیچ‌ کدام به نقطه تعیین ‌کننده نمی‌ رسد. این وضعیت شبیه یک بازی فرسایشی است که در آن زمان به ‌جای اینکه مسئله را حل کند، فقط هزینه‌ ها را پخش می‌ کند. مشکل اینجاست که این حالت پایدار نیست، چون هرچه زمان می ‌گذرد، هزینه ‌های آمریکا بیشتر می ‌شود بدون اینکه نتیجه ‌ای به دست آید، در حالی که ایران نشان داده می ‌تواند این فشار را تحمل کند و خود را با آن تطبیق دهد.
 
گزینه سوم، بازگشت به مذاکره است، اما نه مذاکره‌ ای از موضع حداکثری. یعنی آمریکا باید بپذیرد که نمی‌ تواند همه خواسته‌ هایش را یکجا تحمیل کند و به سمت یک توافق محدود حرکت کند چیزی شبیه برجام. اما مشکل اینجاست که همان توافق قبلاً کنار گذاشته شده و حالا بازگشت به آن، از نظر سیاسی شبیه عقب‌ نشینی دیده می ‌شود. در نتیجه، آمریکا باید راهی پیدا کند که همان عقب ‌نشینی را در قالب یک دستاورد جدید تعریف کند، کاری که در عمل بسیار سخت است، چون سطح بی ‌اعتمادی بالا رفته و ایران هم به‌ دنبال تضمین ‌های جدی ‌تر است.
 
در نگاه عمیق‌تر، این بن‌ بست فقط نتیجه مقاومت ایران یا اشتباه آمریکا نیست. بلکه حاصل برخورد دو منطق متفاوت است. آمریکا تصور می‌ کرد فشار تدریجی در نهایت ایران را به عقب ‌نشینی می ‌کشاند، در حالی که ایران بر اساس یک منطق دیگر عمل کرده. یعنی خرید زمان و پخش کردن هزینه‌ها. نتیجه این شده که فشار آن‌قدر قوی نیست که تعیین ‌کننده باشد و مقاومت هم آن‌قدر شکننده نیست که فروبپاشد.
 
این یعنی یک تعادل فرسایشی شکل گرفته. وضعیتی که در آن هر دو طرف در حال هزینه دادن هستند بدون اینکه به نتیجه برسند. اما این تعادل دائمی نیست. مثل یک کفه ترازو که فعلاً ثابت مانده، اما با یک وزن اضافه ناگهان به یک سمت می‌ افتد. این وزن می‌ تواند یک بحران ناگهانی، یک تغییر در شرایط جهانی یا حتی یک خطای محاسباتی کوچک باشد.
 
بنابراین به باور من یک تفاوت مهم وجود دارد. آمریکا به‌عنوان یک قدرت جهانی، نمی‌ تواند برای مدت طولانی در یک وضعیت پرهزینه و بی ‌نتیجه مثل جنگ یا محاصره باقی بماند، چون همزمان باید چندین بحران دیگر را مدیریت کند. در مقابل، ایران با وجود فشار های اقتصادی، نشان داده که می ‌تواند این وضعیت را تحمل کند و خود را با آن تطبیق دهد. به همین دلیل، اگر این روند ادامه پیدا کند، احتمال اینکه آمریکا زودتر به فکر تغییر مسیر بیفتد بیشتر است.
 
به همین خاطر، محتمل‌ ترین اتفاق این نیست که ناگهان جنگی شروع شود یا یک توافق بزرگ امضا شود. بلکه بیشتر شبیه حرکت آهسته به سمت یک کاهش تنش است. حفظ ظاهر فشار، اما باز کردن کانال‌های پشت ‌پرده برای مدیریت بحران.
آنچه امروز در منطقه دیده می ‌شود، نه جنگ است و نه صلح. یک حالت معلق که شبیه آتش زیر خاکستر است. 
 
این وضعیت می‌ تواند مدتی ادامه پیدا کند اما نمی‌ تواند برای همیشه باقی بماند. یا به یک توافق محدود ختم می‌ شود. یا با یک اتفاق پیش‌ بینی‌ نشده به سمت بحران بزرگ‌ تر می ‌رود. ادامه بی ‌نهایت این وضعیت کنونی، بیشتر شبیه یک تصور است تا یک واقعیت. 
 
خبرگزاری جمهور- مهدی حسینی  
https://jomhornews.com/vdchzinz-23nwzd.tft2.html
نام شما
آدرس ايميل شما

چیزی که معلومه اینه که ایران تحت فشار هست نه آمریکا
شما تورم و گرونی ها رو ببین. در حال فروپاشی اقتصادی هستیم
علی
جنگ دوباره بعید است. فشار اقتصادی علیه ایران ادامه دارد
فشار تا حد فروپاشی ایران
آمریکا روی همین حساب کرده و هزینه هایش را هم می‌دهد
مذاکرات منتفی است
آخرین اخبار