لئو تولستوی می گفت: آدمی می تواند به هر چیزی عادت کند، حتی به زندگی که از آن بیزار است. شاید هیچ عبارتی به اندازه این جمله نتواند بخشی از واقعیت افغانستان زیر حاکمیت طالبان را توضیح دهد. در این چند سال، بسیاری از شهروندان به فقر، صف های نان، مهاجرت عزیزان، خانه نشینی زنان، بسته ماندن درهای مکتب و دانشگاه و زیستن در سایه ترس خو گرفته اند. هر چند این به معنای تسلیم کامل مردم نیست. زنان افغانستان بارها با وجود تهدید، بازداشت و سرکوب به خیابان آمدند و صدای اعتراض خود را بلند کردند، اما شدت سرکوب، بی تفاوتی جهان و فرسایش ناشی از سال ها جنگ و فقر، میدان مقاومت را هر روز تنگتر کرده است. اما خطر از همینجا آغاز میشود. استبداد زمانی به اوج قدرت می رسد که درد به امری روزمره تبدیل شود و انسان بهتدریج فراموش کند که می توان به گونه ای دیگر زیست.
پرسش اصلی افغانستان امروز این نیست که طالبان چند حق را سلب کرده اند یا چند فرمان محدودکننده صادر کرده اند. پرسش این است که یک ملت تا کجا می تواند زیر بار محرومیت بماند و هنوز خود را زنده بداند؟ اگر مردمی به نداشتن اختیار عادت کنند، آیا هنوز یک جامعه پویا هستند یا فقط جمعیتیاند که برای بقا نفس میکشند؟
طالبان تنها در پی اداره نهاد های حکومتی و کنترل خیابان ها نیستند. آنها می کوشند افق فکری جامعه را کوچک کنند و این باور را جا بیندازند که محرومیت، تقدیر است، خاموشی فضیلت است و فرمان بری تنها راه ادامه زندگی است. هدف فقط حذف زنان از عرصه عمومی یا محروم کردن دختران از آموزش نیست. هدف، ساختن نسلی است که کمتر رویا ببیند، کمتر پرسش کند و کمتر به امکان تغییر بیندیشد. خطرناکترین پیامدهای فقر این است که بهتدریج افق ذهنی انسان را کوچک میکند. مردمی که هر روز نگران نان شب، اجاره خانه و زنده ماندن هستند، کمتر فرصت پیدا می کنند به آینده، آزادی و تغییر بیندیشند. فقر فقط سفره ها را خالی نمی کند. گاهی رویاها را نیز کوچک می کند و انسان را از اندیشیدن به زندگی بهتر بازمی دارد.
حکومت های خودکامه مانند طالبان این واقعیت را به خوبی می دانند. جامعه ای که تمام توانش صرف بقا می شود، کمتر می تواند پرسش کند، مطالبه گر باشد یا برای دگرگونی به میدان بیاید. از همین رو، فقر فقط یک بحران اقتصادی نیست. می تواند به ابزاری از سوی حکومت برای فرسوده کردن امید و محدود کردن افق فکری یک ملت تبدیل شود.
افغانستان امروز تا حد زیادی با چنین خطری روبهرو است. مردمی که سال ها با جنگ، بیکاری و تنگدستی دست و پنجه نرم کرده اند، بیش از هر چیز درگیر گذران زندگی روزمره اند. این وضعیت، محصول انتخاب مردم نیست. نتیجه حکمرانی است که به جای ساختن فرصت، جامعه را در چرخه نیاز، ترس و وابستگی نگه داشته است. اما حتی در چنین شرایطی نیز نمی توان میل انسان به کرامت و آرزوی زندگی بهتر را برای همیشه خاموش کرد.
بنابراین اگر امروز جامعه افغانستان خسته، خاموش و گرفتار روزمرگی شده است، نباید این وضعیت را به حساب رضایت مردم گذاشت و نه می توان قربانیان را مقصر دانست. هیچ ملتی داوطلبانه فقر، محرومیت و ترس را انتخاب نمیکند. آنچه مردم افغانستان را به این نقطه رسانده، بیش از هر چیز محصول حاکمیت متحجر و خودسرانه طالبان است. حکومتی که با بستن درهای آموزش، حذف زنان از زندگی عمومی، سرکوب هر صدای منتقد، گسترش ترس و از بین بردن افق آینده، جامعه را به سمت فرسودگی و احساس بی قدرتی سوق داده است.
جامعه ای که دیگر نتواند آزادی را تصور کند، به پرندهای می ماند که آنقدر در قفس مانده که معنای پرواز را از یاد برده است. بزرگترین پیروزی طالبان بستن آخرین مکتب یا خاموش کردن آخرین منتقد نیست. پیروزی واقعی آن روزی است که مردم افغانستان باور کنند زندگی چیزی جز ترس، تحمل و گذران روزهای سخت نیست.
چندی پیش مقاله ای از آقای حسینی مدنی با عنوان : اینجا حکومت طالبان است، به امارت اسلامی خوش آمدید در خبرگزاری جمهور خواندم. آنچه در آن نوشته بیش از هر چیز جلب توجه می کرد، تصویری از افغانستانی بود که شاید در آن صدای انفجار کمتر شنیده می شود، اما صدای زندگی نیز کم رنگ شده است. کشوری که در ظاهر آرام است، اما روح آن خسته، آرزوهایش فرسوده و افقش در مه فرو رفته است. این تصویر یک پرسش بنیادین را پیش روی ما می گذارد: آیا جامعه ای که از ترس خاموش شده، واقعاً آرام است یا فقط توان فریاد زدن را از دست داده است؟
با این همه، هیچ ملتی برای همیشه در زندان عادت باقی نمی ماند. هنگامی که فقر، تحقیر و سرکوب به مرز خفگی برسد و نسل جوان احساس کند آینده اش به نام یک ایدئولوژی بسته به سرقت رفته است، میل به رهایی دوباره سر بر میآورد. طالبان شاید بتوانند برای مدتی صداها را خاموش کنند، اما نمی توانند نیاز انسان به کرامت، انتخاب و زیستن با عزت را از میان ببرند. فاجعه واقعی برای افغانستان فقط از دست رفتن حقوق و آزادی ها نیست، بلکه روزی خواهد بود که مردم دیگر خود را شایسته خواستن، پرسیدن و تغییر دادن ندانند.
برای مردم مظلوم افغانستان، امروز روزگار سخت، تاریک و طولانی است، اما هیچ شبی تا ابد ادامه پیدا نمی کند. هیچ دیواری برای همیشه پابرجا نمی ماند و هیچ قفسی نمی تواند پرواز را برای همیشه از یاد پرنده ببرد. آینده این سرزمین در فرمان های طالبان نیست، بلکه در اراده مردمی رقم خواهد خورد که هنوز به زندگی بهتر، به عدالت و به آزادی باور دارند.
و اکنون، تغییر از بیرون نخواهد آمد. هیچ کشوری دلسوز ما نبوده و نیست. این به آن معنا نیست که مردم افغانستان مسئول این همه ظلم و رنج اند. هیچ ملتی سزاوار استبداد، فقر و سرکوب نیست. اما تاریخ نشان داده است که رهایی پایدار زمانی آغاز می شود که یک ملت دوباره به توان خود برای تغییر ایمان بیاورد.
قرآن نیز به همین حقیقت اشاره میکند: ( اِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ يُغَيِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ ) خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی دهد مگر آنکه خودشان برای تغییر برخیزند.
اگر روزی افغانستان از این چرخه ظلم و استبداد رهایی یابد، آن روز از لحظه ای آغاز خواهد شد که مردم این سرزمین تصمیم بگیرند ترس را به سرنوشت خود تبدیل نکنند. تغییر همیشه از یک جا شروع می شود. یکی با قلم و نوشتن، یکی با نقد و پرسشگری، یکی با رسانه و آگاهی بخشی، یکی با آموزش و تربیت نسل جدید، یکی با حفظ حقیقت و روایت رنج مردم و دیگری با ایستادگی مدنی و نپذیرفتن ظلم. هیچ استبدادی تنها با آرزو کردن فرو نریخته است. آینده افغانستان زمانی تغییر خواهد کرد که هر شهروند، هرچند کوچک، سهم خود را در ساختن فردایی بهتر بپذیرد و باور کند که سکوت در برابر تاریکی، تنها عمر تاریکی را طولانی تر میکند.